شب چارده ماه و دور از آن رخ ماهم
ستاره می‌شمرم ای فلک تو باش گواهم
نکرده جرم نسوزد کسی به عالم و من هم
به هجر سوختم و بت‌پرستی است گناهم
فراق، با من بیچاره بعد از این نستیزی
که کرد روشنم این چند شب، که کوهم و کاهم
ربوده است مه‌ام را ز چنگم این فلک دون
شگفت نیست گر امشب قمر گرفت ز آهم
خوشا به حال تو ای مه که تا به صبح ببوسی
شکنج زلف طلایی ماه چشم سیاهم
نسیم، بگذر از آن زلف و نرم گوی به گوشش
اگر هنوز نباشد به خواب نرگس ماهم
بگو، به دوری من الفت رقیب نگیری
که من به غیر تو باشد اگرچه ماه نخواهم
اگرچه وعدهٔ دیدار نیست امشب و فردا
به هر دقیقه کند شوق آمدن سر راهم
 
۲۱ مرداد ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید